۱۳۸۵ اردیبهشت ۳۱, یکشنبه

طبیعت

 


                                    براي محسن و پرواز غريب اش


 


 


 


 


تو زاده مي شوي عشق


دل رباتر از پيش


و با شكوه و شكوفه


گويي كه در نوروز


تكرارو تكثيرمي شوي


تو


   طبيعت شده اي


 


من ولي انسانم هنوز


به اسفند ِ خويش رسيده


به من بگو


چگونه تو را در بر كشم؟


چگونه نگاه ات كنم؟


و چگونه حتي


از آه و با آه


گريه كنم؟


 

۱۲ نظر:

  1. راستی (چشمانم را سرزنش می کنم مبادا از یاد ببرند که بگریند)، همین است!

    پاسخ دادنحذف
  2. سلام...سلام...سلام
    "تو
    طبيعت شده اي
    من ولي انسانم هنوز
    به اسفند ِ خويش رسيده"
    تعبیر قشنگی است: به "اسفند ِ خويش" رسيده
    جای تو بودم "به من بگو" رو حذف می کردم!...نیستم که! پس بگذار باشد.بگذار ابر ِ تيره ی اسفند اين قامت ِ بلند ِ به زنجير بسته را با بُغض ِ گرم ِ خويش بشويد ...اكنون به ايستگاه پاياني خويش رسيده...
    تا کنون کنار آمدن با پوچي زودگذر را تجربه کرده ای؟!
    ...
    زاده مي شوي عشق
    دل رباتر از پيش
    و با شكوه و شكوفه
    گويي كه در نوروز
    با تكرارو تكثير
    طبيعت شده اي

    من ولي انسانم هنوز
    به اسفند ِ خويش رسيده

    چگونه
    گريه كنم
    از آه و با آه؟
    ...
    جسارت مرا ببخش
    و
    دلت بهاری

    پاسخ دادنحذف
  3. سلام دوست عزیز.
    ممنونم .
    نوشته های من چندان عمقی ندارند ، یا حداقل نوشته های وبلاگم... فکر کنم پرینت گرفتن اونها اسراف کاغذ و جوهر بوده ...
    در هر صورت از لطفت ممنونم.

    پاسخ دادنحذف
  4. اما حساب دوستی ها جدا و حساب نقد جدا (!) :
    پایان مصراع اول شعر قبل از کلمه ی عشق یک چاله ی وزنی داره . مطمئنا منظورم وزن عروضی نیت ولی از لحاظ آهنگ درونی هم زیاد جالب نیست . اگه یک ای قبل از عشق بود موضوع حل میشد اما این به خود تو بستگی داره که دوست داشته باشی توی شعرات دست ببری یا مثل من اعتقادی به ویرایش دوباره نداشته باشی ...

    پاسخ دادنحذف
  5. فضای شعر نسبت به شعرهای قبلیت به عقیده ی من کمی ضعیف تر بود اما پایانی در خور داشت .
    از آه و با آه ...
    خیلی از پایانش خوشم اومد...
    در ضمن از تو طبیعت شده ای هم من به شخصه خوشم نیومد . البته این رو از موضع یک شنونده گفتم نه از موضع نقد...

    پاسخ دادنحذف
  6. چگونه حتي از آه و با آه
    گريه كنم؟

    این روزها عجیب دلتنگم
    دلتنگم............

    پاسخ دادنحذف
  7. باید بگویم شما درست خوانده بودید! راستش یک روز بعد آن "ه" کذایی را اضافه کردم...چرایش را نمی دانم....
    مرسی از توجه تان و دیگر اینکه اصلاح شد

    با سپاس/ بهار

    پاسخ دادنحذف
  8. سلام دوست عزیز! من کاملا باهات موافقم . در مورد اینکه زبون آرگو کشش معانی عمیق رو نداره و اصلا این جمله مال خود نیماست . ( خود جمله رو یادم نیست و لی مفهومش همینه ! ) هر چند باید حساب نثر عامیانه رو با محاوره جدا کرد. عامیانه این کشش رو نداره اما محاوره می تونه عامیانه نباشه ...
    ولی یادت نره دوست من که وبلاگ خون ها کمتر حوصله ی خوندن شعرهای ثقیل و یا خیلی اطوکشیده رو دارند. من هم هرچند برای تایید عمومی پشیزی ارزش قایل نیستم اما ترجیح می دم توی وبلاگ رعایت حوصله و وقت وبگردای عزیز رو بکنم ... اما بحث کتابی فرق می کنه با وبلاگ ... حالا کو کتاب ؟!! خدا رو چه دیدی شاید ...

    پاسخ دادنحذف
  9. راستی من توی این وبلاگ زیاد شعر نگذاشتم و شعرهایی هم که گذاشتم شعراهی خوبم نیست ... بخاطر تجربه ی بدی که از وبلاگ قبلیم یعنی پرچین خیال داشتم ( تو مایه های دزدی ادببی و اینا ... )
    ولی خدا رو چه دیدی شاید شعرهای خوبترم رو هم خوندی !!!

    پاسخ دادنحذف
  10. اسفند یک جور هایی مرا به یاد ققنوس می اندازد. و اسفندی که روی آتش می ترکد
    و دوباره زاده شدن و بر آتش نشستن و . . . دلیلِ بودنِ آدمی و شبیه شدن به عشق و هزار چیز دیگر.
    فکر می کنم دایره ای داری این جا و انسان و عشق در آن مکرر می شوند. گِردِ چیزی می چرخند که خودشان هستند. نمی دانم شاید هم هیچ کدام از این ها نباشد . . . من دلم می خواهد این گونه باشد . . . شاید

    پاسخ دادنحذف