به : حميدرضا سليماني
در تشريح ِ شكوه ِ زخم
اي حضورت زايش ِ زيباي ِ عذاب!
تسكين
خواب ِ مردابي ست
و عادت ِ برزخ
كشنده ي ِ زشتي ها
كو شكوه ِ شلاق ِ توفان
بر تيره تن ِ لطيف ِ روزمرگي؟
اي حضورت زايش ِ عزيز ِ عذاب!
مهرباني كن و
بيا
سلام
پاسخ دادنحذفزیبا بود دوست من
کو شکوه شلاق طوفان
بر تن ...
این تیکه شو دوست دارم...
شعر قبلیت فوق العاده بود
پاسخ دادنحذفجدی میگم حبیب
می دونی که اهل تعارف نیستم !
مخصوصا پایان شعر قبلیت
پاسخ دادنحذفجدا قشنگ بود !
بازم می گم ! از تو بعیده !!!!!! ( شوخیه هاااا ! )
من شعر هاتو دنبال می کنم. همیشه می خوانم، همیشه خوب می خوانمشان.
پاسخ دادنحذفبحث های ادبی هم خوب هستند، اما من اهل آن ها نیستم. بیش تر دوست
می دارم ، یا بهتر بگویم : دوست تر می دارم دست و چشمم در آفرینش
، هر آفرینشی می خواهد باشد، حــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــل شود.
حل شدن در آفرینش را _ هر آفرینشی می خواهد باشد _ دوســــــــتر می دارم.
شعر جديدت رو خوندم و لذت بردم تعبيرهاي زيبايي دارد
پاسخ دادنحذفتيره تن لطيف
شكوه شلاق
زايش زيباي عذاب
مفاهيمي كه به طور كامل متناقض هستند درست مثل مهربان شاعر كه مهرباني اش
زايش عذاب است
هنوز این شعرت زمزمه ی من است:
پاسخ دادنحذف"زخم های عمیق من
بدل به خراش می شوند
وقتی که یاد تو می افتم
و نبودنت"
گفتنی ها کم نیست...
دلت بهاری
اي حضورت زايش ِ عزيز ِ عذاب!
پاسخ دادنحذفمهرباني كن و
بيا
تناقضی شگفت انگیز با بیانی محکم که با استمداد ساده ی شعر پایان می پذیرد(پرواز می کند)
انگار همین تونسته شعرتو نگه داره!
روز مرگی؟
پاسخ دادنحذف...تیره تن /لطیف /روزمرگی؟
عالیست//در حد ال_کلاسیکو