۱۳۸۵ تیر ۶, سه‌شنبه

دشنه می خواهم ...

 


 


دشنه مي خواهم


خدا را


يا خنجري


يا جسمي برنده


فرو رونده


نه حتي تيز و آبگون


چنان كه بتواند


دل را كه مي فرستد


غم را و زخم را


در بند بند  ِ تن


ناقص كند


و رها كند


از درد و زهر و بغض


كه فشرده مي شود


بي كه نمي


در چشم آيد


 


 


خدا را


خنجري


نه چنان آبگون...


 

۳ نظر:

  1. سلام
    سپاس از حضور پر بارتان در اتاق ملاقات. کارهایتان خوب است لذت بردم.

    پاسخ دادنحذف
  2. دوباره که شعر را می خوانم، ترجیح می دهم سکوت کنم.
    شاید کمی سکوت، درد و زهر و بغضی که نوشته بودی را در خود حل کند. نم اشکی شود و . . .

    پاسخ دادنحذف
  3. روان بودن خطوط ، ليز خوردن ِ مصرع ها روي هم ، و پله پله پايين آمدن و آوردن چشم ِ خواننده به موفقيت ِ شعر دامن زده، جالب آنجاست كه بخش ِ انتهايي شعر ، جايي كه چشم ِ خواننده به پايين ترين پله مي رسد با كلمه ي خنجر و تصويري كه اين واژه در ذهن تداعي مي كند و مي سازد ، به نوعي دوباره چشم ها را بالا مي برد.
    مهرماه 83

    پاسخ دادنحذف